اولین بار صابر رو سه سال پیش دیدم..توی راهروی اداره سر پله ها  وقتی داشت با عجله می رفت پایین.

قبل از اون من داشتم با دوستم توی پاگرد دست و پنجه نرم می کردم سر اینکه بیارمش توی اتاق یک چایی چیزی مهمان ما باشد.. هدف کتک زدنش بود چون دیروز چهار بعد از ظهر با هم قرار داشتیم سر میدون فردوسی ااما خانم بعد دو ساعت انتظار و وایسادنم زیر آفتاب ..تلفن زده بود و قرار کنسل کرده بود .. خلاصه هنوز از دعوا و خنده های با دوستم لبخند روی لبم بود که یک هو دیدم آقایی جلوی رومه و با نیش باز داره لبخندهای من رو جواب میده...

نمی دونم بعد از اون بود یا حتی قبل از اون که این آقا رو تقریبا همه جا می دیدم .. توی خیابان فردوسی وقتی داشتم سمت مترو می رفتم تقریبا با عجله از کنارم می گذشت و مثل برق بین جمعیت غیبش می زد..(بعد ها بهم گفت که از اداره تا مترو مثل برق می رفته و از همه همکاارا جلو می زده ..البته هیچ وقت من رو یادش نبود...) یا توی راهرو هر وقت می دید یک نگاه عمیق تحویلم می داد.. (یا حداقل من فکر می کردم که تحویلم می دهد..چون بعدها به کلی کتمان می کرد که البته اونجای ادم دروعگو!!! :)) .خلاصه این مرد زیاد می آمد توی یادم و من نمی دانم برای چه حسابی وقتی می دیدمش ضربان قلبم می رفت بالا و قلبم تند تند می زد گهی وقت ها خیال می کردم که اوهم اینطور می شود یا نه.. که توجه خاصش به من نا خود آگاه این را می رساند که تقریبا باید این طور باشد..البته این رو هیچ وقت ازش نپرسیدم شاید به خاطر اینکه هیچ وقت را جع به این مسایل حرف نزدیم با هم .. و با توجه به هوش زنانه ام تقریبا می توانستم توجه این مرد را به خودم بفهمم گرچه هیج وقت تا همین الان چیزی در باره آن به خودش چیزی نگفتم . به خاطر همین بود که وقتی یک هفته بعد  تلفن زنگ خورد و یک خواستگار پیدا شد که از همکاران خصوصیات من رو پرسید شک نکردم که خود خودش است.... اما بعدها دیگر انگار ندیدمش .. و این خاطره شاید بدون اینکه بین ما کلمه ای رد و بدل بشود توی ذهنم باقی بماند . یک بار که دفتر مدیر بودم دیدیمش که اومد و خواست فرم وام مسکنش را امضا کند و من تشنه این بودم که ببینم کجا خانه خریده اما چیزی جلوی من رو از اینکه پرونده رو باز کنم گرفت احساس کردم که باید جلوش نقش بازی کنم و نقش یک دختر مقتدر رو بازی کنم که به کسی احتیاج نداره همین کار رو هم کردم اما نمی دانستم که تمام هواس این مرد به من است..خلاصه سه سال گذشت تا اینکه یک بعداز ظهر زنگ تلفن اتاقم صدا داد و زنی از پشت تلفن به نیابت از ایشون از من خواستگاری کرد و من نا خودآگاه یاد چشم هایی افتادم که اولین بار توی راهرو به من لبخند زد... و دلم هری ریخت پایین..نمی دانم چرا اما اولین کاری کردم توی لیست اسامی به دنبال اسمش بودم...شماره اتاق . داخلی و ارام ارام قلبم شروع کرد به تند زدن