هنوز ان دستبند را دارم آمیتیس است سنگ ماه من ! 

یادت است رفته بودی مشهد بابایت را برده بودی گمانم یادت است وقتی برگشتی گفتی تو رو از امام رضا خواستم.....بعد جعبه اش را گرفتی جلو ...طرف من؟

یادت است آن روز چه خندیدیم تو از همکارت گقتی که برده بودنش کلانتری ! بعد یک روز نگهش داشته بودند بعد وقتی آزاد شده بود زنش باهاش دعوا کرده بود که چرا بردنت کلانتری ..یادت است به من گفتی تو این طوری نباشی ها؟

یادم نیست من چه گفتم؟

بعد تو هی گفتی و گفتی و گفتی

بعد موقع جدا شدن برای هزارمین بار گقتی نمی خوای چیزی بگی؟

یادت است من هم برای هزارمین بار  گفتم نه؟ راستش را بخواهی دروغ گفتم ..میدانستم باید بگویم دوستت دارم  و راستش را بخواهی داشتم خیلی هم داشتم و بیشترش را بخواهی هنوز هم دارم ... این را دستبندت دارد می گوید این که هنوز توی جعبه قشنگش گوشه کمدم است و نمی دانم این چه حسی است که نمی گذارد پرتش کنم از پنجره بیرون ... و راستش را بخواهی می دانم این چه حسی است این همان دوست داشتن است..