می دانید چیست خیلی کار ندارم این روزها ..خیلی کار ندارم به کار این روزهایم اصلا خیلی هم به خودم کار ندارم ..نه اینکه ناراحت باشم نه اینکه مثلا برای اینکه ناراحت نباشم خودم را الکی زده باشم به خوشحالی .نه فقط  همه چیز یادم می رود. 

وقتی دارم راه می روم یک هو می بینم که موبایلم نیست بعد یادم می افتد که روی میزم است بعد می کویم خوب که چی اصلا رفتم و موبایلم را برداشتم ...راستی اصلا شما به این موبایل داشتن فکر کرده اید ؟ نمی دانم کی بود که توی یک خبر خواندم که مدونا دو تا پسرخوانده دارد که کوچولو اند ..بعد مادر سخت گیری است بعد به پسر بزرگش اجازه نمی دهد که موبایل داشته باشد فکرش را بکنید یک پسر 10 - 12 ساله موبایل نداشته باشد آن هم آنجا ..آن هم پسر مدونا؟ حالا بماند که وقتی ما بچه بودیم اصلا موبایل موجود نبود که بخواهیم داشته باشیمش.. ولی الان توی این دوره زمانه کدام بچه  10 ساله بدون موبایل است..ولی حالا چرا من این را گفتم آهان داشتم میگفتم کاری به کار این روزهایم ندارم .. کاری ندارم که ابروهایم در آمده .. ترم بعدی زبان که شروع شده باید بروم ثبت نام کنم.. جوش ریخته زیر گردنم ..دارم چاق می شوم .. میبینید به هیچ کدام این ها کاری ندارم ..جتی به این همه پست ذخیره شده هم کاری ندارم این همه پستی که نوشته ام اما دستم نمی آید که دکمه انتشار را بزنم! این هم دیوانگی است ها .. اصلا نمی دانم این انتشار دیگر چه کلمه ای است که پرشین بلاگ انتخاب کرده ؟ نمی توانست یک کلمه دیگر بگذارد یک کلمه قشنگ تر یک کلمه ای که آدم را جذب کند کلمه ای که ناخودآگاه دست آدم برود روش و بدون اینکه بخواهد کلیک کند.. می دانم .. می دانم که دارم بهانه می گیرم .. اصلا می دانید چیست من انگار آدم نمی شوم یکی باید بیاید گوشم را بکشد..!

پ شعر: 

قرار ما یک بازی ساده بود

نیامدی بگردی

انگار از هزار هم گذشتی

و من پشت درخت ها

زرد شدم

و خیال پیدا شدن 

از سرم پرید..!