به همین سادگی

راستش نمی دانم چرا برای آپ کردن به دنبال اتفاقم . دنبال یک اتفاق بزرگ و گنده بک که فک آدم را پایین بیاورد اتفاقی تو مایه های این که دزد آمده باشد خانه امان یا جه میدانم گروگان گیری یا قتل و آدم کشی که تویش خون و خونریزی باشد که بعدش من کسی که از این اتفاق جان سالم به در برده بدو بیایم و خوش خوشان وبلاگم را آپ کنم و در صورت احتمال از آن اتفاق فیلم و عکس هم بگذارم تا شما ببینید و حالش را ببرید....هومم؟

راستش به نظرم اینطوری خیلی بهتر می بود اما اتفاقای توی زندگی  کمتر اینطوری هالیوودی است توی واقعیت همه چیز به آرامی و نرمی ااتفاق می افتد طوری که تو اصلا نمی فهمی چه شد فقط بعد از این که تمام شد و رفت بر می گردی و می بینی بعلله چه بمب اتمی توی زندگی ات ترکیده بوده ...و سایه انفجارش یک چیزی تو مایه های انفجار بمب های هیروشیما و ناکازاکی همه جاتو لرزونده ....

هه دارم چه اراجیفی می بافم نصفه شبی اما خداییش به همین سادگی همه چیز دود می شود و می رود هوا و به همین سادگی همه چیز می آید و می چسبد به زندگی ات...اما خداییش اگه نوار قلب زندگی من و بکشن یک خط ممتد که نه بالا میره نه پایین فقط یک وقتایی اون وسط سکته می زنه می پره بالا که معلوم بشه منم هستم تو  این دنیا ..و دارم به ظرافت زندگی می کنم ...به همین سادگی به همین خوشمزگی.....! :)

پ ن: یاد هنگامه قاضیانی افتادم تو فیلم به همین سادگی ..همون صحنه ای که داره کار خونه می کنه یک هو می زنه زیر گریه ...اعتراف می کنم که اصلا درک نکردمش ...

/ 1 نظر / 3 بازدید
مه زده

خوب مینویسین.... به دلم میچسبه.... من از ان فیلم عاشق ان صحنه اش هستم که روی بام ایستاده و باد روسریش را می رقصاند....