هر روز

کارم که تمام می شود دلم می گیردخسته نباشید... خدانگهدار... راه می افتد توی راهروها

می روم می نشینم توی سرویس سرم را تکیه می دهم به پنجره می خوابم مثلا ..همه دارند می روند چشمم می افتد به یکی از همکارا ..می لنگد قبلا موقع برگشتن از سر کار تصادف کرده  یک پایش را قطع کرده اند حالا پایش آهنی است از همه بدتر خانم است همیشه لنگ لنگ راه می رود چادر هم سر می کند .. انقدر نگاهش می کنم که از در نگهبانی می پیچد توی کوچه دیگر نمی بینمش..... دلم می گیرد....

ماشین که راه می افتد  جمهوری ترافیک است و شلوغ ..بوق سرو صدا ...آن بالاتر یک ماشین پلیس ایستاده  5  یا 6 تا نیروی ضد شورش ایستادند از وقتی بازار شلوغ شده می ایستند سر فردوسی نزدیک منوچهری یکیشان موبایلش دستش است معلوم است دارد اس ام اس می خواند خنده رو لبش است به کمرش تفنگش هنوز معلوم است...

 زن ها توی پاساژ وول می خورند زنی که کجکی دارد وسط چهارراه راه می رود دست بچه اش را گرفته هفت قلم آرایشش، کلیپس گنده زیر شالش رنگ بلوند موهایش از همین جا معلوم است ... یک تاکسی نزدیک است بزند بهش بر می گردد یک چیز ی می گوید خنده می نشیند روی لب راننده تاکسی ...چراغ سبز شده ماشین راه می‌افتد پلیس ها دور می شوند من دلم بیشتر می گیرد....

وقتی کوچه های تنگ بازار را می بینم وقتی مغازه های قدیمی که خاک می‌خورند باربرهایی که سیاه سوخته شده اند مردهایی که توی خیابان تف می کنند اداری هایی که شیک و پیک کیف چرم به دست توی پیاده رو راه می روند دختر مدرسه ای ها که توی پیاده رو بلند بلند جوک بد تعریف می کنند و می خندند.. زن هایی مهربونی که کلی ساک خرید دستشان است ..بچه کوچولوهای دبستانی ..دختر پسرهایی که دستشان توی دست هم قدم می زنند من دلم می گیرد احساس می کنم همه این ها هر روز تکرار می شوند .....و از این فکر بیشتر دلم می گیرد..

کاش آنتی هیستامینی که هر روز می خورم برای گرفتگی بینی  برای گرفتگی دل هم کار برد داشت..

پ ن:

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

چو اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

/ 0 نظر / 5 بازدید