راستش را بخواهی!!

هنوز ان دستبند را دارم آمیتیس است سنگ ماه من ! 

یادت است رفته بودی مشهد بابایت را برده بودی گمانم یادت است وقتی برگشتی گفتی تو رو از امام رضا خواستم.....بعد جعبه اش را گرفتی جلو ...طرف من؟

یادت است آن روز چه خندیدیم تو از همکارت گقتی که برده بودنش کلانتری ! بعد یک روز نگهش داشته بودند بعد وقتی آزاد شده بود زنش باهاش دعوا کرده بود که چرا بردنت کلانتری ..یادت است به من گفتی تو این طوری نباشی ها؟

یادم نیست من چه گفتم؟

بعد تو هی گفتی و گفتی و گفتی

بعد موقع جدا شدن برای هزارمین بار گقتی نمی خوای چیزی بگی؟

یادت است من هم برای هزارمین بار  گفتم نه؟ راستش را بخواهی دروغ گفتم ..میدانستم باید بگویم دوستت دارم  و راستش را بخواهی داشتم خیلی هم داشتم و بیشترش را بخواهی هنوز هم دارم ... این را دستبندت دارد می گوید این که هنوز توی جعبه قشنگش گوشه کمدم است و نمی دانم این چه حسی است که نمی گذارد پرتش کنم از پنجره بیرون ... و راستش را بخواهی می دانم این چه حسی است این همان دوست داشتن است..

/ 6 نظر / 16 بازدید
سعیدی

با سلام جالب بود و موفق و باشید.

معصوم

چرا تو دنیا این همه جدایی هست .. چرا همه ی آدما با اینکه همدیگه رو دوست دارن .. ولی از هم دورن .. خسته ام بیش از حد ...

خواب نما

همان حس همان حس دوست داشتن لعنتی!!!

اپیزود

سلام این واقعی بود؟ واقعی نبود؟ ولی خیلی واقعی نوشته بودی ها؟!!!

اپیزود

هر چی بود حس تلخی داشت[سوال]