تنبل بی عار

صبح که بیدار شدم باز دوباره دل درد داشتم ..سر  کار دکتر همه چی دان پیشنهاد داد نبات بخورم با عرق نعنا .. گفتم :حالا  عرق نعنا را از کجایم باید در بیاورم؟ خوشش نیامد چون بعد از آن هی چپ چپ نگاهم کرد حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم ... راستش را بخواهید زیاد حوصله اش را ندارم .. یک وقتایی کفرم را در می آورد...از بس از خودش تعریف می کند آدم را خفه می کند... از بس می گوید من اینطوری ام من آن کار را کردم به من اینطوری شدم...و این من هایش را خیلی محکم ادا می کند ..یعنی می دانید از آن آدم هایی است که باید باهاش مدارا  بکنید و تمام آنجه از خودم سراغ دارم نمی توانم با همچین آدمی کنار بیایم.. اگر هم الان مشغول تحملش می باشم به خاطر مصلحت کاری و از این مزخرفات است ..بگذریم  تمام روز با این درد کنار آمده ام .. تا به الان که اضافه کارم و به این همه کار اضافه ای که دارم فکر میکنم و یک خستگی بی انتهایی را روی شانه هایم حس می کنم .. کار های نکرده ای که هر روز می اندازمشان فردا و خودم هم خوب می دانم که این فردا هیچ وقت نمی آید.. کارهای اضافه ای که اتفاقا اضافی که نیستند هیچ خیلی هم نا اضافی اند..راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تنبل شده ام ..یک تنبل بی عار که هر روز صبح دل درد می گیرد.. و از تنبلی حتی دکتر هم نمی رود....

/ 0 نظر / 5 بازدید