عاشقانه

نچرخید ..زبانم را می گویم ..بعضی وقتا قفل می شوند ..هر چه زور زدم نتوانستم..نمیشد..نمی توانستم بگویم ..حرفی که ته دلم بود ..داشت قل قل می کرد که بیاید بالا رفته بودیم ایستاده بودیم پشت سلف دانشگاه که خلوت بود..دل توی دلم نبود ..مامانم گفته بود یک ساعت باهاش حرف بزن جواب آخر و بگو و بیا..خیلی سخت بود خیلی

مرتب می پرسید آهید آخه چرا؟؟؟  همیشه خوب حرف می زد  اما الان می برید حرف هایش ....توی چشم هاش نگاه نمی کردم. خجالت می کشیدم که داشتم می زدم زیرش.. از آن مرد هایی بود که توی مجلس همه جی را می گیرند دستشان همین شد که بابایم ازش بدش آمد و دقیقا همین شد که من ازش خوشم آمد.. همان جلسه اول خواستگاری بعد از این که رفتند  بابام فقط یک کلمه گفت: این به تو نمی خوره گفتم چرا ؟ گفت هفت خطه!!!!!

اما من توی و جودش فقط یک خط می دیدم با تمام پسرهایی که تا با حال آشنا بودم فرق داشت همیشه در دسترس بود. تولدم رو جا نمی نداخت دو بار آمدند خواستگاری با هم می رفتیم بیرون کنارش احساس راحتی می کردم اما حرف پدرم فقط یک چیز بود «هفت خطه»اصلا نتوانستم درکش کنم خیلی صاف تر از این حرف ها بود با ممن ...حالا بعد از یک دعوای دختر مادر پدری بزرگ که یک هفته طول کشیده بود امده بودم که جواب آخر را بدهم به کسی که خیلی وقت بود  می شناختمش کسی که روحم شده بود

هی حرف زد اما من هیچی نگفتم نمی دانم چرا نمی چرخید فقط گفتم پدر مادرم راضی نیستند گفت نظر خودت چیه گفتم نظر من نظر اوناست خیلی سنگین شد جرات نمی کردم تو چشاش نگاه کنم یک قدم رفت عقب رفت گفت تو همونی نبودی می گفتی دوستم داری ...هیچی نگفتم نگفتی انقدر وایمیسم تا راضی شن..چرا بابات ناراضیه بگو تو به من بگو 

چه می گفتم می گفتم تو هفت خطی چه کار باید می کردم؟؟؟ نجوا کرد فقط می خوام یک جیز و بدونم آهید تو چی تو من و دوست داری یا نه؟؟

 می دانستم اگر بگویم آره ول کن نبود باید می رفت باید تمام می شد همه چی دوستش داشتم اما زبانم نچرخید گیر کرد نمی دانم که چطور شجاع شدم سرم و آوردم بالا گفتم نه ندارم ..همه چی از نظر من تموم شده است...

انگار باورش نشد ناباورانه نگاه می کرد یک قدم دیگر عقب رفت .دستش رو آورد جلو و گفت باشه باشه خدایی هم اون بالا هست همین

گفت و رفت ..من ماندم همان جا پشت سلف اول به زمین نگاه کردم بعد به آسمان آخر خرداد بعد یک احساس کردم همه جا آبکی است همه جا داشت خیس می شد گونه ها من هم همینطور!!!!!!!

دوستش داشتم کاش این را میدانست

پ ن: از یکی از بچه ها شنیدم عروسی کرده همیشه براش دعا کردم که زن خوبی گیرش بیاد دعام برآورده شد

پ ت: حالم تعریفی ندارد

/ 1 نظر / 6 بازدید