سخت است.....

صورتش پر از خون بود... دماغش شکسته بود لبش پاره شده بود ..راستش نتوانستم جلوی خودم را بگیرم همان جا توی راهرو که دیدمش زدم زیر گریه ..می توانست حرف بزند ..خندید گفت : خره چرا گریه می کنی ؟؟؟. 

 به قول وبلاگ کپی کلمات همیشه فکر می کنیم اتفاق بد باید توی یک شب بارانی یک ساعت گرفته و یک فضای مه آلود بیافتد ..بی خبر از اینکه توی یک ساعت آفتابی توی لحظه ای که شیرینی به دست تولد یک نوزاد تازه به دنیا آمده را جشن گرفته بودیم یک تلفن همه چیز را به هم ریخت

یک تلفن ناشناس به خانه و خبر اینکه "خانم شما پسرتون ماشینش چپ کرده بردنش بیمارستان" همین!!!!!!!!! کافی بود تا خنده ها روی لب ها بخشکد و خواهرت بزند زیر گریه .. و بچه ی دو روزه اش از یاد برود.. ساعت 8 شب توی شلوغی تهران راه بیافتیم توی خیابان به دنبال بیمارستان ..

باور کنید ساعت هایی که به دنبال عزیزت هستی ساعت های دردناکی است تو و خانواده ات که همه زندگی ات می شود 115 و اطلاعاتش و خانمی بی حوصله که هر چی بهش می گویی تصادف سر پل صیاد بوده توی کتش نمی رود ... و آدرس اشتباه میدهد این میشود که هر بیمارستانی می روی مریضت را پیدا نمی کنی مادرت میزند روی پایش "حتما رفته توی کما .. حتما ..." بقیه اش را نمی گوید اما تو باهوش تر از این حرف هایی که نفهمی منظورش مرگ است دلت دارد می لرزد و نمی خواهی به این فکر کنی که ممکن است که همه چیز تمام شده باشد

و وقتی پدرت زنگ می زند و با خانم 115 کل کل می کند هیچی نمی فهمی و وقتی می روی توی بیمارستان امام حسین و پرستار میگوید نداریم آقا ... عرق از پشت ستون فقراتت می چکد .. نه از گرما بلکه از ترس.. حتی نا نداری وقتی پدرت یقه مامور انتظامات را گرفته جدایش کنی .. نمی دانی چه کسی را بگیری مادری که دارد از حال می رود و هر از چند گاهی با روسری اش صورتش را پاک میکند و پدری که همیشه مثل کوه بوده برایت دارد داد میزند.. داری پاره شدن چیزی را میبینی که نمی دانی چیست ..آن وقت است که تازه ساعت 11 توی بیمارستان فیروزگر بدن خونی و شکسته ای را میبینی که بهت می گویند این برادر توست و باورت نمیشود.. هم این که بالخره پیدایش کردی و هم اینکه این صورت خونی کج و ماوج بخندد و مثل همیشه به تو بگوید : خره چرا گریه می کنی؟.. و تو توی اوج گریه بزنی زیر خنده ...

بعد نوشت: یه حس هایی است که می دانی هست ..اما نمی دانی چقدر .. آن وقت یک اتفاقایی مثل این اتفاق بهت می فهماند که نه بیشتر از این هاست .... محبت یک خواهر به برادر را می گویم!..اقرار می کنم با همه دعوا ها و گیر ها و اذیتهایش دوست دارم که باشد... و دماغش و لبش پاره نباشد..(خدا را شکر که وبلاگم را نمی خواند!!!)

بعد نوشت 2: انشاله هیچ وقت خنده روی لب هایتان خشک نشود و دلتان نلرزد... سخت است خیلی سخت ...باور کنید!!!

شعر نوشت:

رؤیایمان خوابیده و شب داخل تخت است هر کس که بیدار است می داند که بدبخت است

سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبم فهمیدن ِ این دردهای لعنتی سخت است

حسین منزوری

/ 4 نظر / 5 بازدید
محمد علی

با سلام و عرض ادب[لبخند][گل] میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم! در ساحل کنار دریا ایستاده ای , هوای سرد , صدای موج انتظار انتظار انتظار ... ... به خودت می آیی , یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند , نه دستی که شانه هایت را بگیرد , نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد اسم این تنهایی است...[لبخند][گل] http://asemondelamgerefte.persianblog.ir/دلم گرفته آسمان http://daryayedastan.persianblog.ir/داستان های کوتاه(عشق)

لينك‌زن

سلام آهيد عزيز اين پست وبلاگ شما در "لينك زن" بازنشر داده شد باتشكر لينك‌زن http://linkzan.com/archives/4197

amooshobeir

khoda ro shokr zendas ghadame no reside mobarak [گل]

ژولیت

این حس هایی که گفتی رو. همینا که میدونی هست ولی نمیدونی چقدر؟؟؟ خیلی خوب درک میکنم. منم یه برادر دارم که دوست دارم باشه با همه خوب و بدهاش. امیدوارم الان که این کامنت رو برات میذارم حال برادرت بهتر شده باشه