باید کاری بکنم

برای مادرم همه چیز خیلی ساده است...شاید به خاطر همین است که  معادله هایش همیشه راه حل ساده دارند.... وقتی مختار حرمله را می کشد شروع می کند به گریه کردن ..شاید به خاطر همین است که از همسایه بالایی امان که افغانی است بدش نمی آید.. نذری که می پزد اول به کارگرهای ساختمان سر کوچه می دهد جهاز درست می کند برای خانمی که چادرش را می گذارد لای دندانش و می آید پله ها را دستمال بکشد.. و مرتب توی کار همسایه ها فضولی می کند... شاید به خاطر همین است..که صبح ها می رود نان می خرد.. سفره می چیند..آره به خاطر همین است.

اما نقشه ذهن من پر از فضای پرت است پر از باگ ..خیلی چیز ها توی کله ام وول می خورد.. به خاطر همین است که وقتی مختار حرمله را می کشد من آن را با کشتن ماکسیموس توی فیلم گلادیاتور مقایسه می کنم..توی ذهنم از آهنگ متن فیلم ایراد می گیرم..از فضای فیلم برداری ..مادرم اما خجالت نمی کشد که اگر توی جمع گریه کند بزند روی پایش بگوید قربون علی اصغرت حسین جان!!!! و من از خانمی که پله ها را دستمال می کشد خوشم نمی آید ..از اینکه دمپایی می پوشد توی این سرما احساس دلسوزی می کنم اما از اینکه توی چشم هایش ذوبت می کند خوشم نمی آید سعی می کنم باهاش روبرو نشوم...آره به خاطر همین است..که شب ها باید برق خاموش باشد تا خوابم ببرد باید در اتاق بسته باشد باید سرو صدا نباشد..و هر شب خواب می بینم که دارم با ناظم مدرسه ابتدایی امان شیرینی خانه ای می خورم.

و گاهی احساس دلتنگی می کنم.. یاد گذشته ام می افتم و اشک می ریزم ..وو با برادرم دعوا میکنم و بهش فحش می دهم ..و از اینکه با راننده سرویسمان کل کل کنم خوشم می آید..شازده کوچولو را خوانده ام بدم می آید ..از آهنگ لایت کافی شاپ و سینما متنفر می شوم ...از قصد جواب دوستانم را نمی دهم ...

باید بنشینم و درستش کنم باید باگ های ذهنم  را درست کنم باید کاری بکنم ....آری باید کاری بکنم

 درد دل: داشتم کتاب کافه پیانو را می خواندم چشمم افتاد به کتاب حماسه حسینی مطهری.. کنجکاو شدم چند ورق زدم و نا خودآگاه شروع کردم خواندن نفهمیدم چه شد که دو فصل کتاب را خواندم اولین کتاب مذهبی بود که بدون گذاشتن زمین انقدر خواندمش ...دارم بعضی از اعتقاداتم را مورد بازبینی قرار می دهم ..باشد که ..این زندگی آویزان درست شود...

/ 0 نظر / 5 بازدید