عشق در تاکسی

از همان اول که توی خیابان پیدایش شد و گفت : "خانم می توانم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ "..تا آخرش را رفتم و برگشتم.. و همان وقت که گفت "من همان پسری هستم که چند بار توی تاکسی دیدیم هم رو اگه خاطرتون باشه"...پریدم وسط حرفش تندی گفتم نه متاسفانه خاطرم نیست ..اما خاطرم بود. به خصوص کیف چرمش را ..و اینکه حتی مرتب برگشته بود من را نگاه کرده بود و دستش هایش را گذاشته بود روی زانویش و هی انگشت هایش را باز و بسته کرده بود ..و بعد فهمیده بودم که دارد شماره می دهد ...حتی چند روز بعد  که دور تر سوار تاکسی های دیگر شده بود را هم یادم است ..و توی دلم گفته بودم این همان پسره است که خیلی نگاه می کرد..

فوری گفت :"آهان..اگه میشه" .....یک کمی صبر کرد اطراف را خوب نگاه کرد "چطور بگم من از همون موقع که دیدمتون..".. خیلی وقت بود که از این حرف ها نشنیده بودم . اما حالا از دهان این غریبه ای که معلوم نبود از کجا پیدایش شده بود داشت می گفت که می خواهد آَشنا شود... و جالب اینجا بود که داشت می خندید و من داشتم فکر می کردم که باید هم بخندد .. و بعد به این فکر کردم که هیچی دیگر آشنایی در تاکسی و بعد فکرش را بکن به فرض من با این پسر آشنا می شدم بعد چند سال با هم دوست بودیم بعد با هم ازدواج می کردیم بعدت بچه دار می شدیم آن وقت بچه مان بزرگ میشد و می‌پرسید مامان تو و بابا چطوری با هم آشنا شدین من هم می گفتم یک روز بابایت من را تو تاکسی دید و یک دل و صد دل عاشقم شد بعد آمد شماره داد بعد با هم ازدواج کردیم ها ها زندگی چه خوب است ..!!!!..از این خنده دار تر پیدا می شود؟؟.هه

گفتم: ببخشید آقا اما من نیازی به این کار نمی بینم .. اما راه نیفتادم که بروم ... توی دلم دوست داشتم راجع بهش بدانم .. بدانم کجا کار می کند؟ اسمش چیست؟ خانه اشان کجاست که دقیقا هر روز صبح سر کوجه ما سوار تاکسی می شود؟ اصلا شاید آَشنا در آمد... . راستش را بخواهید از خودم تعجب می کردم .. یادم می آید سوم راهنمایی بودم که هر روز بعد از مدرسه از کوچه 23 ام پسری پیدایش می شد که دقیقا تا پارک سر کوچه مان دنبال من راه می افتاد یادم می آید ازش متنفر بودم پسرک تازه پشت لبش سبز شده بود و با صدای دورگه اش مرتب سلام می کردد... و وقتی خیابان خلوت می شد به خودش اجازه می داد که از حیابان این طرف جوب بیاید و بگوید ببین من دوستت دارم  یه دقه واسا...و خوب یادمه من کیفم را می گرفتم توی دستم و تند انگار که گرگ دیده باشم می گذاشتم به فرار ... یادم است از اینکه یک پسر به من نزدیک شود وحشت داشتم... و برای اینکه نبینمش کلی راهم را دور می کردم... اما الان آهید دیگری توی لباس فرم اداره کیف به دست ایستاده بود سر کوچه که تاکسی سوار شود.. و پسری جلویش ایستاده بود ....."اگه میشه این شماره من رو داشته باشین اگر فکر کردین که من لیاقتش رو دارم که " چقدر هم زبان می ریخت  احساس کردم که این جملات آشنا هستند ..جملاتی که چند بار شنیده ام.. جملاتی که خیلی زود تغییر موضع داده اند و تبدیل شده اند که تو بچه ای .. ما به درد هم نمی خوریم ما.و سرتان را درد نیاورم نا خود آکاه گفتم : آقا لطفا مزاحم نشید...و اخم کردم گرچه دوست نداشتم. ته دلم می خواستم مودبانه لبخند بزنم و کاغذ را از دستش بگیرم و خیلی کول بگویم .."حتما جرا که نه" و حتی باهاش دست هم بدهم. اما اصلا کار دنیا همین است زن ها آفریده  شده اند تا توی ذوق مرد ها بزنند و مرد ها هم برای اینکه زبان بریزند و توی ذوقشان نخورد.... اما شرافت زنانه ام اجازه نمی داد توی نگاه این مرد چیزی نبود چیزی که تویش صداقت باشد ...دیگر بعد از 24 سال زندگی خوب می توانستم این رو از چشم های آدم ها بخوانم ... راه افتادم کاغذ را هنوز جلو آورده بود .. کنار خیابان ایستادم نگاهش را روی خودم حس می کرد... ماشینی بوق زد می دانستم خشکش زده ..سوار شدم صدایش را شنیدم:"من نظر بدی ندارم خانم می دونم که شما خانم محترمی هستی من خودم هم انقدر بزرگ شدم که بدونم چه کار می کنم"  داشتم در را می بستم که گفتم :هه به خاطر اینکه با دست رمزی شماره می دی برا عهد دقیانوس.. "شما که گفتی یادت نیست؟؟".در را بستم .. حس کردم که مشتم وا شده .اما جواب ندادم.. ماشین راه افتاد .. صدایش آمد اما نفهمیدم چه گفت.... کمی جلوتر برگشتم نگاه کردم... کنار خیابان کسی نبود....و بعد بدون اینکه بخواهم احساس کردم که دوست دارم باز ببینمش و او دوباره خواهش کند و من دوباره توی ذوقش بزنم در آن لحظه از اینکه زن خودخواه درونم اینطوری داشت فکر میکرد.از خودم بدم آمد خیلی بد....

بعد نوشت: یکی از عجیب ترین خاطراتم است ...خاطره ای که حتی به مادرم هم تعریف نکردم نمی دانم چرا ؟؟؟؟

/ 3 نظر / 5 بازدید
مشق سکوت - رها

فکر کنم ما زن ها هر کدوممون دست کم یکی دو تا از این خاطره های غریب داریم